سما در فرودگاه امام خمینی

​قسمت اول-خداحافظی در فرودگاه

داشتم فکر میکردم کاش کامران هم بود حداقل،ولی کیان رو با خودش برده بود اداره که رفتن من و گریه و زاری هارو نبینه...هنوز یک ساعت از اومدنمون به فرودگاه نمیگذشت ولی من دلم واسشون تنگ شده بود...​​​​​​​

ادامه مطلب
زمانی که در موسسه سفیر صادقیه درس می دادم
پروازی به ازمیر

​قسمت دوم-پروازی به ترکیه

​قسمت سوم-سفیر صادقیه

بند ساک دستی که برای توی کابین برده بودم روی شونم خیلی دردناک جاخوش کرده بود، تحمل این هشت کیلو برام هشتاد کیلو بود...

جمعه ها برای من توی چند سال اخیر دلگیریشو از دست داده بود، از صبح تا عصر توی سفیر بودم و کلاسهام با فاصله های یک ربع به یک ربع برگزار میشد. اون روز عصر ثمین گفت وایسا تصحیح برگه هام که تموم شد میرسونمت خونه....

ادامه مطلب
ادامه مطلب
فروش وسایل منزل قبل از مهاجرت

​قسمت چهارم- پیانوی کامران

شبی که اومدن پیانوی کامران رو ببرن، انگار داشتن بچمون رو ازمون جدا میکردن! فقط کسی که ساز میزنه میفهمه که یه نفر چه حسی نسبت به سازش داره! ولی خب، نگه داشتن پیانو کاملا بی معنی بود....

ادامه مطلب
روز اول مهاجرت به ترکیه

​قسمت پنجم- تخت خواب لاکژری

وقتی رسوندنم خونه و تنها شدم، با پیچ گوشتی جاسازی شده توی چمدون، افتادم به جون در آپارتمان که قفلشو با قفلی که با خودم آورده بودم عوض کنم! حالا احساس امنیت بیشتری داشتم. آخ که چقدر تشنه م بود...

ادامه مطلب
روزهای اول مهاجرت به ازمیر

قسمت ششم- بُرِک تازه با نوشابه

داشتم چک لیست توی ذهنم رو تیک میزدم... خب، امروز به همه کارهام نرسیدم ولی تونستم تخت بگیرم که شب روی زمین نخوابم، با اینکه نزدیکای عصره ولی هنوز کمرم درد میکنه.‌.. 

ادامه مطلب
بالاخره جمعمون کامل شد

قسمت هفتم-کامران و کیان

کامران قبل اومدن بهم گفته بود کیان از سر دلتنگی رفتارهای عجیب و غریبی نشون میده و من اصلا نمیتونستم تصور کنم این رفتارها چقدر میتونن آزار دهنده باشن!!!

ادامه مطلب
مصاحبه در باران

​​​قسمت هشتم-مصاحبه در باران

کامیونها و ترانزیتها از کنارم رد میشدن و گرد بارون جاده رو روم اسپری میکردن، من ولی چشمم به تابلوی کالج و زمزمه کنان پیش میرفتم. حدود پنج دقیقه تا مصاحبه م مونده بود که با صحنه ای مواجه شدم که دیگه صبرم رو لبریز کرد!

ادامه مطلب
عید اول بعد از مهاجرت

قسمت نهم-عید اول مهاجرت

گرد ظرف های لعابی فیروزه ای رو دونه دونه پاک میکردم و میچیدم روی میز، نفهمیدم کی تموم شد، یه لحظه به خودم اومدم و دیدم کیان تمام سماق هارو ریخته روی زمین و داره سعی میکنه قبل اینکه مامانش از هپروت در بیاد جمعشون کنه...

ادامه مطلب
معلم زبان انگلیسی در ترکیه

قسمت دهم-به دنبال کار در ترکیه

برای تمام آموزشگاههای منطقه حضوری رزومه برده بودم ، برای تمام کالج های ازمیر رزومه فرستاده بودم، ولی فقط توی یه آموزشگاه معمولی چندتا کلاس داشتم. بد نبود ولی کافی هم نبود!

ادامه مطلب
دردسرهای اجازه کار در ترکیه

قسمت یازدهم-دردسرهای اجازه کار

حدودا ده دقیقه ای میشد که داشتم غذا خوردن آقای مدیر رو تماشا میکردم،نگاهم بهش بود و فکرم جای دیگه!بدون توجه به من سوپ رو از گوشه ی قاشقش هورت میکشید

ادامه مطلب