خاطرات مهاجرت-قسمت سوم


جمعه ها برای من توی چند سال اخیر دلگیریشو از دست داده بود، از صبح تا عصر توی سفیر بودم و کلاسهام با فاصله های یک ربع به یک ربع برگزار میشد. اون روز عصر ثمین گفت وایسا تصحیح برگه هام که تموم شد میرسونمت خونه، خسته تر از اون بودم که مخالفت کنم.

من و ثمین در سفیر صادقیه

 

تو راه خونه گفتم کیان رو برای بار سوم کارگاه محافظت و تربیت جنسی ثبت نام کردم،حتی تا هفته ی قبل نمیدونستم همچین کلاسهایی هم هست،اونم برای سن سه سال به بالا! بهم گفت سما تا حالا به مهاجرت فکر کردی؟به آینده کیان و .. گفتم آره بابا، خیلی هم سعی کردیم ولی خب نشد،خودمون و خانواده ها هم خیلی وابسته ایم! نمیدونم چرا باید اون مکالمه پیش میومد و کجای تقدیر من نوشته شده بود ولی من کمتر از سه ماه بعد توی هواپیمایی بودم که بلیط بی بازگشت من به کشوری بود که قبلا فقط یکبار بهش سفر کرده بودم! یه سفر سه روزه برای قرارداد بستن با یه شرکت مهاجرتی که اون عصر جمعه ثمین اسمش رو بهم گفت...چقدر همه چیز زود اتفاق افتاد،قرار گذاشتیم به هیچ کس نگیم و هفته ی آخر به خانواده هامون بگیم،نکنه عقیدمون رو تغییر بدن! حتی استعفا و تسویه حساب با سفیر، شروع حراج خونگی وسائلمون و استعفا و تسویه ی کامران با شرکت پنهانی انجام شد.

 

استعفانامه از سفیر صادقیه

 

روزی که به خانواده هامون گفتیم، برادرم بهش حمله ی عصبی دست داد و اورژانس و ... مادرها گریه و التماس! بابا ولی قاطع گفت نه!!! اگر هم میخوایید برید ولی برای بدرقتون نمیام و به این قضیه راضی نیستم. گریه هام برای راضی کردنش و طلب دعای خیر برامون رو یادم نمیره.پا به پای هم گریه کردیم و من کلی قول دادم که تو این یه سال نتونستم رو خیلی هاش بمونم... گفتم فقط و فقط ازت دعای خیر میخوام، همین و بس! در آخر چشمای قرمزش بهم خیره شد و گفت اگر اینو میخوایی باشه، برو به سلامت. تو برام دختر محشری بودی و دعای خیرم همیشه بدرقه ی راهتونه.مامانم با اینکه انگار یه تیکه از وجودش رو دارن جدا میکنن فقط گفت یه سوال دارم ازتون، میدونید دارید زندگی بی مثالتون و شغل فوق العادتون که اینجا آرزوی خیلی هاس رو رها میکنید و میرید جایی که حتی زبونشون رو بلد نیستید از صفر شروع کنید؟ ما تصمیممون رو گرفته بودیم و راه برگشت رو برای خومون بسته بودیم، هردو گفتیم "بله" مامان فقط نگاهمون کرد و گفت: موفق باشید...این جمله اون کلیشه ای نبود که در روز حداقل از پنج نفر میشنوید. یه دنیا حرف ناگفتنی پشتش بود. 
یعنی میتونستم؟؟ جلومو یه پرده ی ضخیم گرفته بود و پافشاریش برای پنهان کردن حوادث پشتش نگرانترم میکرد!

 

شهره گفت:
عزیزم توضیح ندادی چرا اول شما رفتی بعد همسرتون پسرتون؟
بعد شما ک زبونشونو بلد نبودید چطوری تونستید اونجا برید سرکار؟همسرتون کار تونست پیدا بکنه؟
    سما گفت:
    توی قسمت های بعدی درباره اش توضیح میدم.