خاطرات مهاجرت-قسمت چهارم


از روزی که همه فهمیدن تا شب قبل اومدنم همه پابه پامون توی جمع کردن، حراج خونگی، فروش اینترنتی کمک کردن. یه سری وسایل توی کارتن جمع شدن تو انباری به امید اینکه آروم آروم بیاریمشون و یه سری رو فرستادیم خیریه ...

 

فروش وسایل در زمان مهاجرت


شبی که اومدن پیانوی کامران رو ببرن، انگار داشتن بچمون رو ازمون جدا میکردن! فقط کسی که ساز میزنه میفهمه که یه نفر چه حسی نسبت به سازش داره! ولی خب، نگه داشتن پیانو کاملا بی معنی بود، هیچ امیدی نبود که روزی بشه بردتش و در عین حال با قیمت خوبی میخریدنش و ما تو اون لحظه به پول تمام وسائلمون نیاز داشتیم. تصمیم گرفتیم خونه رو رهن بدیم و با پول رهن و وسائل بریم و از صفر بسازیم... من که به بهانه ی کیان رفتم تو اتاق تا لحظه ی بردنش رو نبینم. کامران در حالیکه آخرین تکه که نیمکت کوچیک قهوه ایش بود رو میداد دست خریدار با صدای گرفته گفت: "توروخدا مواظبش باشید."


از توی اتاق اومدم بیرون و فقط نگاهش کردم، چشمای مردونه ش میخواست بباره ولی میترسید اشکاش ناراحتم کنه... بعد از اون تا نیم ساعت بی وفقه تو بغل هم گریه کردیم...
همه چیز خیلی سریع پیش رفت. سریع و بی حاشیه یه خونه خالی شد... خونه ای که اسمش رو گذاشته بودیم آشیونه ی عشق...
روزی که واسه اولین بار به این اسم صداش کردیم رو یادم نمیره. توی املاک وقتی تاریخ سند زدن توی محضر رو اعلام کردن من آروم توی گوش کامران گفتم، بازم روز ولنتاین!!! قبلا مهم ترین اتفاق زندگیمون، یعنی وجود کیان رو توی روز ولنتاین فهمیده بودیم و ولنتاین برامون تبدیل به یه روز خاص شده بود. کامران با حالتی بین شوخی و لوس بازی دستاشو مدل یه قلب تو هوا تکون داد و گفت "واااااای خدااااای من آشیونه ی عشق"


همه ی این صحنه ها مثل تصویرای پر رنگ و لعاب و جذاب ولی یکم تااار از جلوی چشمام رد میشد.
من کجام؟ میدونم دارم چکار میکنم؟ چی میخواد پیش بیاد؟؟؟
با صدای خلبان که اعلام میکرد تا ده دقیقه دیگه توی فرودگاه آتاترک فرود میاییم چشمهام رو باز کردم... .