خاطرات مهاجرت-قسمت پنجم


از دوویدن توی راهروهای طولانی فرودگاه آتاترک با ساک سنگین بدقواره م بگذریم.
لم دادم توی پرواز دوم و یه نفس راحت کشیدم، دیگه استرس جاموندن از پرواز به سر اومده بود. حس یه آرامش موقت و ناپایدار، انگار که داشتم خودمو گول میزدم، "خووووب سما جان مرحله ی سخت رو پشت سر گذاشتی." تا الان بارها این جمله رو با خودم زمزمه کرده ام و هر بار هم با تعجب جواب دادم، "واقعا؟! یعنی تموم شد؟!"

دوویدن و استرس تشنه ام کرده بود و بطری کوچیک آب معدنی همراه شام به جایی بر نخورد...
توی فرودگاه ازمیر باید منتظر ترانسفر شرکت مهاجرتی میموندم که تا خونه همراهیم کنن...
تجربه ی حس قدرت و ترس همزمان خیلی عجیبه! ناپایدارت میکنه. انگار داری به کسی دروغ میگی که خیلی خوب میشناستت... فقط تو چشات نگاه میکنه و میگه "باشه، تو همونی هستی که ادعا میکنی..." تو اما هر لحظه میترسی جلوش یه گاف بدی و... تموم. به دعوت دوستانم ،برای اینکه تا وسایل اولیه خونه رو بگیرم شبهارو پیششون باشم، دست رد زدم و تنها استدلالم این بود که میخوام رو پای خودم وایسم.اصلا برای همین تو سفر قبلی دو روزمون با کامران، خونه رو اجاره کرده بودیم.

 

روز اول مهاجرت در خانه خالی

 

وقتی رسوندنم خونه و تنها شدم، با پیچ گوشتی جاسازی شده توی چمدون، افتادم به جون در آپارتمان که قفلشو با قفلی که با خودم آورده بودم عوض کنم! حالا احساس امنیت بیشتری داشتم. آخ که چقدر تشنه م بود، ولی آب واحد قطع بود و تلاش من برای قانع کردن خودم که تا سر کوچه برای خریدن آب برم بی ثمر موند.
چه صحنه ای بود، وقتی شررره ی نازک آب توی لوله مونده رو توی پیاله ی کف دستم هووورررت کشیدم! چند بار پنجره رو باز کردم و سر کوچه رو دید زدم، ولی ترسِ کهنه م از خیابونهای نا امن شهر بزرگ و بی در و پیکرم از سرم بیرون نرفته بود. بیخیال سما ساعت ده شبه!
اون موقع فکرشم نمیکردم شبهایی میان که ساعت یک، سه نصف شب یا پنج صبح برای رفتن به فرودگاه ،تنها تو محله پرسه میزنم و کسی حتی به خودش زحمت نمیده که نگاهم کنه.

 

تخت خواب من در روز اول مهاجرت

خسته تر از اون بودم که تشنگی جلومو بگیره، دوتا پتوی کوچیک سفری رو از ته چمدونم در آوردم، با لباسهای تا شده م یه بالش درست کردم، از توی کمد چند تیکه روزنامه پیدا کردم که میتونست فریم خوشخواب لاکژریم باشه...