خاطرات مهاجرت - قسمت ششم


داشتم چک لیست توی ذهنم رو تیک میزدم... خب، امروز به همه کارهام نرسیدم ولی تونستم تخت بگیرم که شب روی زمین نخوابم، با اینکه نزدیکای عصره ولی هنوز کمرم درد میکنه.‌.. وسائل نظافت و شست و شو رو هم که ظهر خریدم و گذاشتم خونه و الان فقط مونده همین ملحفه و بالش ها...

 

صبحانه روزهای اول مهاجرت من

 

با صدای غریبه ی صاحب مغازه به خودم اومدم، حااانم افندیم حااااااانم افندیم!!! صاحب مغازه دستشو جلو صورتم تکون میداد و با حرکت دستش پرسید خوبی؟ ای کاش میفهمید چی میگم، کاش میتونستم زبونشون رو حرف بزنم تا براش از درد کمرم واسه خوابیدن رو زمین و استرس شب قبل و معده دردم که از قدیم وقتای اضطراب سراغمو میگرفت و از همه مهم تر دلتنگیم بگم! سرم رو تکون دادم که بفهمه خوبم ولی خیلی از خوب بودن فاصله داشتم. کلی وسیله ی نخریده و یک روز از دست رفته... دلم میخواست کامران و کیان که میرسن، خونه ی جدیدشون رو کامل ببینن! حتی ملحفه های تخت قبلی کیان رو آورده بودم تا اولین بار که وارد اتاقش میشه حس غریبی نکنه...


اضطرابم بی مورد بود، خوشبختانه اینجا تاریخ ارسال و خرید لوازم بزرگی که نیاز به حمل دارن توی یک روز میخوره و در بدترین حالت روز بعد. منم که روز اولم رو صرف گشتن توی مغازه ها و کَند و کاوش برای پایین ترین قیمت و بالاترین کیفیت کرده بودم، دقیقا میدونستم چی میخوام و باید از کجا بگیرم. از روز دوم همه چیز خیلی سریع پیش رفت، سما تبدیل به یه موجود خستگی ناپذیر شده بود که گاهی خودش رو هم غافلگیر میکرد. از صبح تا عصر فقط راه رفت و خرید کرد و ارسال و ... گاهی با دست و گاهی روی شونه هاش کلی خریدهای ریز و درشت رو تا خونه میکشید و گاهی همراه کارگرها و با وانت یا کامیونِ حملِ وسائل میرسید خونه!

 

از سر کوچه چندتا بُرِک تازه و یه نوشابه میخرید و اون میشد بهترین و تنها وعده ی غذایی روزش... شبها که نمیتونست بره خرید، خودش رو سرگرم تمیز کردن خونه ی تازشون میکرد که با کلی امید و آرزو واردش شده بود...

 

برک تازه- وعده های غذایی روزهای اول مهاجرت


برای منی که همیشه بهترین هارو خواستم و بدست آوردم و داشتم، خیلی سخت بود که به حداقل ها رضایت بدم وقتی اجناس خیلی چشم گیر رو میدیدم! برای شروع، یه فریم ساده با یه تشک تمام دارائی اتاق خوابمون بود، ولی برام تعریف شده بود که این قصه دائمی نیست. هیچ چیز موندگار نیست، حتی استرس روزهای اول...