خاطرات مهاجرت-قسمت هفتم


کارتن خالی تلویزیون آخریش بود، ته کمد جاش دادم و تند تند یونولیت های روی زمین رو دونه دونه جمع کردم و یه نگاه نهایی به خونه انداختم، تو دلم گفتم: کاش دوست داشته باشن...توی راه فرودگاه دل تو دلم نبود، بغل کردن و بوسیدنشون رو که تصور میکردم دلم ضعف میرفت. مگه میشه تو یه هفته انقدر دل تنگی!!!

یاد روز اولی که کامران رو دیدم افتادم، از سر شیطنت بهش گفتم، خوبه هااااا، شما که توی سایت هستید و فقط ماهی یک هفته میایید تهران، همیشه برای همسرتون تازگی دارید و دلتون برای هم تنگ میشه! کامران با وقار خاص همیشگیش و در حالیکه بهم نگاه نمیکرد جواب داد، من مجرد هستم! آخ که چه قندی توی دلم آب شد.

از اون روز به بعد نتونستم دوریشو حتی برای دو روز تحمل کنم، چه حرف بیخودی زدم اون روز. به گذشته و آشناییمون که فکر میکنم یه لبخند ناخودآگاه میدووه روی لبام. اون روز که براش دلبری کردم فکرشو میکردم که کمتر از هشت سال دیگه، تو یه کشور دیگه، برم فرودگاه به استقبالش؟! چقدر زندگیم پر پیچ و تابه و منِ ساده فکر میکنم همه ی رشته هاش توی دستامه.
 نمیدونم چرا فکر میکردم دیر کردم، وقتی بُرد فرودگاه رو دیدم و فهمیدم که پروازشون نیم ساعت دیگه میشینه آروم گرفتم.
کامران قبل اومدن بهم گفته بود کیان از سر دلتنگی رفتارهای عجیب و غریبی نشون میده و من اصلا نمیتونستم تصور کنم این رفتارها چقدر میتونن آزار دهنده باشن!!! فقط مرتب بهش یادآوری میکردم که همون بحران و استرسی که ما باهاش کلنجار میریم اون هم داره تجربه میکنه، فقط عکس العملش متفاوته. ولی وقتی در باز شد و دووید توی بغلم، همه چیز یادم رفت و فقط گفتم قربون قدمهای کوچیکت، خوش اومدی.

 

در باز شد و کیان کوچولو پرید تو بغلم

 

کیان ولی فقط بی وقفه تکرار میکرد، مامان باز نری هاااا. بعد از اون بدو بدوها و خستگی ها و استرس ها، یه لحظه دلم لرزید که نکنه اشتباه کردم و هیچ وقت نباید تنهاش میذاشتم. این تردیدها آخر یه روز از پا درم میاره.
نمیدونم برای یک هفته دوری بود، یا بحران قبل مهاجرت، یا دلتنگی برای خونه ی مامان بزرگها،یا از دست دادن دوستهاش،اتاقش،خیلی از اسباب بازی هاش،نشناختن هیچ کس جز مامان و باباش،حتی بلد نبودن زبونشون... نمیدونم کدومش؟!ولی سه نفری سخت ترین و چالش برانگیزترین سه ماهه اول مهاجرت رو تجربه کردیم.

 

سخت ترین و چالش برانگیزترین سه ماهه اول مهاجرت رو تجربه کردیم

 

عادت دادن بچه ی چهارساله ای که تو مهدکودک محبوب ترین و تو خانواده یکی یدونه بوده، به مهد و محیط جدید، و همزمان رزومه بردن به آموزشگاهها و مصاحبه رفتن و چرخوندن چرخ خونه و ...

با تلنگری از هم میپاشیدم، میباریدم و دوباره ...