خاطرات مهاجرت-قسمت هشتم


خم شدم که کیفم رو از رو زمین بردارم که آقای مدیر گفت، اگر الان مدارک و سوابق شما رو بذارم روی زمین باهاشون یه فرش میشه درست کرد، چطور شما هنوز کار مناسبی پیدا نکردید؟! با دلخوری و خستگی نگاهش کردم و گفتم، چون همه طرز فکر شما رو دارن! آقای مدیر اصرار داشتن که من بگم هرجایی خارج از ایران بزرگ شدم و نیتیو لایکم (یعنی انگلیسی مثل زبان مادریمه) تقریبا تمام کالج ها از مصاحبه و درسهای دموم راضی بودن و فقط میگفتن که تیچر نیتیو میخوان! تمام مدارکم که فقط لیست اسامیشون یک صفحه ی رزومه م بود، مدرک سلتا با تمام هزینه ها و سختی ها و بیخوابی هاش، هشت سال و خرده ای تجربه رو برداشته بودم و از این کالج به اون کالج میکشیدم.آخه چطور میتونم محل تولدم رو عوض کنم؟! بارها بهم گفتن بگو که متولد ایران هستی و بزرگ شده ی جای دیگه. ولی چنان غمی رو دلم میشست که چشمام رو خیس میکرد. اسم کشورم هرجا که میومد از اونجا رونده میشدم ولی تصمیم نداشتم در موردش دروغ بگم و تا الان نگفتم...آموزشگاهها راحت بهم کار میدادن ،حقوقشون هم بدک نبود، ولی برای گرفتن اجازه کار و داشتن یه رزومه ی قوی تر نیاز به شروع کار توی کالج داشتم. هر مصاحبه م یه دنیا حرف و حکایت داشت. توی بهار و بارون بی امون ازمیر که پنج تا قطره ش برای خیس کردن سر تا نوک پات کافیه، کنار جاده ی خارج شهر با چتری که فشار باد و بارون وارونه ش کرده، چکمه های تا مچ توی آب و گل فرو رفته راه میرفتم و بلند بلند با خودم حرف میزدم گاهی جسارت خودم رو تحسین میکردم و گاهی به خودم غر میزدم.
کامیونها و ترانزیتها از کنارم رد میشدن و گرد بارون جاده رو روم اسپری میکردن، من ولی چشمم به تابلوی کالج و زمزمه کنان پیش میرفتم. حدود پنج دقیقه تا مصاحبه م مونده بود که با صحنه ای مواجه شدم که دیگه صبرم رو لبریز کرد!

 

هیچ راه عبوری نبود، فقط آب و خاک و گل و یه تپه مانندی که از وسط آب گرفتگی سر بیرون آورده بود

 

هیچ راه عبوری نبود، فقط آب و خاک و گل و یه تپه مانندی که از وسط آب گرفتگی سر بیرون آورده بود.اون معبر آبگرفته تنها راه رسیدن به مصاحبه ای بود که شانس قبولیم توش خیلی بالا بود و من اصلا نمیخواستم دیر برسم. اشکام همراه آب بارون سر میخوردن و میریختن. داد زدم، آخه تو مشکلت با من چیه؟ چرا؟ من کجا رو اشتباه رفتم که این حقمه؟ و کلی حرفای دیگه که از گفتنشون پشیمونم. زدم به سیم آخر،چشمام رو بستم و از توی آب رد شدم.

 

ظاهرم اصلا مناسب مصاحبه ی رسمی با یه کالج سر شناس نبود، سرتاپای خیس

 

ظاهرم اصلا مناسب مصاحبه ی رسمی با یه کالج سر شناس نبود، سرتاپای خیس، چکمه های تا بالای مچ گلی و صورتی خیس و خسته و چشمها و بینی قرمزم خیلی صحنه ی دلربایی نداشتن. کاملا منطقی بود که از استخدامم سر باز زدن. ولی اون روز خیلی چیزها به خودم ثابت شد...