خاطرات مهاجرت-قسمت نهم


گرد ظرف های لعابی فیروزه ای رو دونه دونه پاک میکردم و میچیدم روی میز، نفهمیدم کی تموم شد، یه لحظه به خودم اومدم و دیدم کیان تمام سماق هارو ریخته روی زمین و داره سعی میکنه قبل اینکه مامانش از هپروت در بیاد جمعشون کنه. هول شد و گفت مامان ببخشید در کیسه باز بود، من که اصلا برام مهم نبود ،جوابش رو ندادم. سنجدهارو مرتب کردم و ظرفهارو روی میز گذاشتم. بغضی که از ظهر گلوم رو فشار میداد انگار دیگه تبدیل به زخم شده بود. شب سال تحویل و یه ذهن پرآشوب. بیشتر از یک ماه و نیم از موعد حقوقم گذشته بود و مدیر آموزشگاه با خونسردی میگفت، ندارم! شدیدا نیاز به پول داشتیم و تنها امیدمون حقوق معوقه ی کامران بود، قرار بود اون شب با پول بیاد خونه، ساعت حدودای هشت بود ولی هنوز نیومده بود. 
احساس اینکه دارم زیر فشار دلتنگی و خستگی و فکر و خیال له میشم آزارم میداد، بغضم واسه همین بود! من باید قوی تر میبودم، حداقل خودم اینطور فکر میکردم، ولی نبودم!

 

هفت سین در مهاجرت


 با کیان وایسادیم به ثمره ی زحمتمون نگاه کنیم، یه هفت سین کوچیک و ساده، یه ظرف کوچیک عدس سبز شده و عکس بابا کیهانم که به رسم هر سال مهمون سفره مون بود. با دلخوری نگاهش کردم و مثل همیشه شروع کردم توی دلم باهاش حرف زدن ،مگه تو قول نداده بودی که هرجا باشی حواست بهمون باشه؟! الان وقتشه، الان نیازت دارم، خدا میدونه چقدر دلم برات تنگ شده. کسی باورش نمیشه که بابا کیهان پدرشوهرم باشه. یادمه لحظه ای که خبر فوت ناگهانی شون رو بهم دادن، اصلا نفهمیدم چی شد و واسم مهم نبود که همه چطوری زل زدن به استاد باجذبه شون که داره کف زمین ضجه میزنه! من این مرد رو میپرستیدم و هنوز بعد گذشت شش سال از نبودش تو خلوتم باهاش درد دل میکنم و اونم با حوصله به حرفام گوش میکنه، گاهی اشکامو پاک میکنه و گاهی دلداریم میده، گاهی ولی فقط با اون چشمای نافذش نگاهم میکنه و من خودم از گلایه هام خجالت میکشم.
صدای کلیدای کامران که اومد، با خوشحالی دوویدم جلوی در، صورتش اصلا مثل کسی نبود که خبرای خوبی داره... سر جام خشکم زد ، گفتم چه خبر؟! با صورت و چشمای سرخ شده، سرش رو پایین انداخت و گفت، هیچی، نداد! باصدایی که از ته چاه درمیومد گفتم، فدای سرت بیا تو...

 

غم سال نو در غربت


چشمهای پرحرفمون توی عکسای اون شب، آرزوی لحظه سال تحویلمون، لبخندهای تلخ و زوریش، همه و همه توی تاریخچه ی غصه هامون ثبت شد و برای ما فقط یه پیغام داشت... همه چیز در نهایت روبراه میشه، اگر هنوز نشده، پس حتما هنوز تموم نشده...