خاطرات مهاجرت - قسمت دهم


حدودای بعدازظهر یه روز وسط هفته، تو فروشگاه داری خرید میکنی و همه ی فکرت اینه که سبد خریدت به قفسه ها یا مردم نخوره و یا چیزی رو از قلم نندازی، کدوم قیمت مناسب تره و کدوم به صرفه تر... یه خانم خیلی آروم میخوره به شونت! با اینکه برمیگرده و یه عذرخواهی سریع و از سر وظیفه میکنه، ولی میدونی چیه؟! جسمت آزرده نیست، این روحته که طاقت تلنگر نداره. احساس مهمونی رو داری که تو خونه ای غریبی کنه و حس کنه زیادیه، حالا صاحب خونه بهش تنه زده و رد شده! میشینی پایین یکی از قفسه ها و به دلتنگی هات با دونه دونه اشکات جلا میدی. دیگه واست مهم نیست که مردم چجوری سرتا پای اتو کشیدت رو با تعجب نگاه میکنن. چی میخوایی بگی بهشون؟ میخوایی بگی که چقدر احساس عدم تعلق میکنی؟ که چقدر دلت واسه همه ی کسایی که گذاشتی و اومدی تنگ شده؟ مثل بچه ها بوی تن مادر و پدرت رو روزی چند بار مرور میکنی و میترسی که نکنه یادم بره تو بغلشون بودن چه حسی داشت! عکسای تنها برادرت رو که میبینی بغض گلوت رو فشار میده و زیر لب قربون صدقه ی قد و قوارش میری، همینه دلتنگی...

 

معلم زبان انگلیسی در ترکیه


برای تمام آموزشگاههای منطقه حضوری رزومه برده بودم ، برای تمام کالج های ازمیر رزومه فرستاده بودم، ولی فقط توی یه آموزشگاه معمولی چندتا کلاس داشتم. بد نبود ولی کافی هم نبود! دریغ از یه تماس از یه کالج! از شروع ترم مدارس حدود یک ماهی میگذشت و انتظارم بیجا و غیرمنطقی بود، اما دلِ گرفته ی آدم که منطق حالیش نیست... وقت و بی وقت با خودم فکر میکردم که نکنه اشتباه کردم، نکنه اینجا جای من نیست، ولی نمیذاشتم شکهام تبدیل به یقین بشن، زورشون بهم نمیرسید. تردید و دلتنگی باهم میتونن هر کسی رو از پا دربیارن، اینو میدونستم و همه ی تلاشم این بود که نذارم جلومو بگیرن...
تجربه ی این یکسال بهم ثابت کرده که اگر روزی از صبح هوای دلم ابری باشه، اگر تا عصر یجا با خودم خلوت نکنم و نبارم کل روزم با شکنجه فرقی نداره... یکم سبک شده بودم، داشتم خودم رو میتکوندم و مرتب میکردم که صدای ویبره ی گوشیم رو شنیدم. از ته سبد خرید پیداش کردم! الو بفرمایید... صدای یه آقای جوون که با لهجه ی بریتیش غلیظ صحبت میکرد از اونور خط شنیده میشد... از امریکن کالچر کالج تماس میگیرم، شما برامون رزومه فرستاده بودید... همین دو جمله برای آوردن لبخند روی لبام کافی بود...