خاطرات مهاجرت - دردسر اجازه کار


حدودا ده دقیقه ای میشد که داشتم غذا خوردن آقای مدیر رو تماشا میکردم،نگاهم بهش بود و فکرم جای دیگه!بدون توجه به من سوپ رو از گوشه ی قاشقش هورت میکشید.بعد از سه روز پافشاری من برای ملاقاتش،تونسته بودم توی غذاخوری غافلگیرش کنم و ایشون هم ظاهرا اصلا خوشحال نبود.من ولی نگران تر از این بودم که بخوام مراعات ادب رو بکنم و بزارم در آرامش غذاشو نوووش جان کنه. گفتم یادتونه روز اول چه قرارهایی با هم گذاشتیم؟!هنوز جمله م تموم نشده بود که با هجوم جناب مدیر غافلگیر شدم!شما چرا متوجه نیستی؟!وقتی میگن مدرکت مورد تایید ما نیست و نمیتونیم براتون اجازه کار بگیریم مگه تقصیر منه؟!

فقط نگاهش کردم و لبخند زدم! توی ذهنم آشوب بود و ظاهرم متین و آروم! نزدیک به دو هفته از شروع کارم توی کالج میگذشت و برای نگرفتن اجازه کار برام دیگه دروغی نمونده بود که نگن!از گوشه و کنار اتاق اساتید میشنیدم که بیشتر از سه ماهه چشم انتظار حقوق هستن!من نمیتونستم اینجوری ریسک کنم!اول بهانه مدرک مهندسی م بود و گفتن مرتبط نیست، تعجب کردن وقتی گفتم من لیسانس تدریس زبان انگلیسی هم دارم و فقط از دانشگاه نگرفتمش و اگر بخواهید برای انتقالش به اینجا اقدام میکنم!

 

اجازه کار در ترکیه


خلاصه بعد از دو هفته کار و استرس فهمیدم که وقتی نخوان برام کاری کنن،اصرار من برای اثبات بی فایده س. بهم پیشنهاد شد بدون اجازه کار بمونم و کار کنم، ولی انصاف نبود که با ورود هر بازرس مثل مسافرهای قاچاق توی یه اتاقک کوچیک پشت ساختمون قائمم کنن!پرستیژ کاری و احترام رو که فاکتور بگیریم دلم برای سالها درس خوندن و کار کردنم میسوخت. آرزوها و رویاهام به کنار،روحم رنجیده بود!همکاریم باهاشون همون روز متوقف شد و من با دو هفته کارِبی حقوق ،ولی یه خروار تجربه برگشتم سر جای اولم! کمتر از دو ماه بعد کالج بخاطر تخلف های بیشمارش تو زمینه های مختلف منحل شد ولی من کلی پخته تر شده بودم و حالا دیگه میدونستم چجوری باید حقم رو طلب کنم، چجوری و کجا باید شروع بکار کنم و کجا عقب نشینی. من یک راهِ نرسیدنِ دیگه پیدا کرده بودم که از دو هفته حقوق برام ارزشمندتر بود‌.قبل اومدن خوب میدونستم سختی های زیادی پیش رو مونه، ولی نمیدونستم جنس این سختی چیه؟اوایل فکر میکردم جنسش غم و دلتنگیه، ولی کم کم فهمیدم فقط تجربه س.هرچی خام تری دردات بیشتره! با هر بار شکستن تکه هامو محکم تر بهم وصله کردم و بلند شدم.روز آخر توی راه برگشت از کالج یه تیکه از سما رفت! رفتن سمایی رو دیدم که با خودش کوله باری از رویا و آرزو بسته بود،برای موندنش اصرار نکردم، ازدستش خسته بودم! از رویاهای فانتزیش ،شکست های دردناکترش...