خاطرات مهاجرت-مصاحبه آخر

 


دیرم شده بود...
هول هولکی حاضر شدم و از خونه زدم بیرون. چشمم به سر کوچه بود و فکرم هزارجااا، یادم رفت از کامران بپرسم شهریه ی کیان رو داد یا نه! سه روز بیشتر به باز شدن مدارس نمونده پس چرا خبری از کالج نشد. کاش فقط یه نفر بهم میگفت که مشکل من کجا بود! ای واای بازم یادم رفت به مامان زنگ بزنم! امیدوارم کامران دیر از سرکار نیاد که بتونیم بریم خرید لباس های مهد کیان. این فکرا هر کدوم هنوز توی ذهنم کامل نشده بود و جوابی براشون پیدا نکرده بودم میومدن و سریع جاشون رو میدادن به بعدی. شاید کمتر از دو قدم به سر کوچه مونده بود که با زانو خوردم زمین! یه ماشین از پشتم با سرعت اومده بود و دقیقا پشت پام ترمز کرده بود.پاشنه پام به زیر سپرش گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم. پشت پام داغ شده بود، زانوم زخم و کبود! راننده سریع پیاده شد و شروع کرد به عذرخواهی و اینکه میخوایی ببرمت بیمارستان و ...من ولی اصلا انگار حرفشاشو نمیشنیدم.گوشام سوت میکشید، سرم داغ شده بود و بغض گلوم رو ول نمی کرد.حتی نتونستم یه کلمه حرف بزنم. اونجا فهمیدم که هر چقدر به زبان مسلط باشی بازم ممکنه توی موقعیتی قرار بگیری که زبونت توی دهنت گره بخوره و نتونی حتی بگی خوبی و نیاز به کمک نداری، نتونی بگی معلومه حواست کجاست؟ منو ندیدی واقعا؟ 
نشستم روی زمین که ببینم چی شده!بغض داشت خفم میکرد،نمیدونم چرا یه دل سیر گریه میخواستم! تو اون لحظه تنها چیزی که میخواستم این بود که راننده زودتر تنهام بذاره تا بتونم خودم رو از خفگی نجات بدم! اهالی محل و کافه ی سر کوچه که میشناختنم اومدن و شروع کردن به سرزنش راننده!هر کی یه چیزی میگفت و هرچی میگذشت داشت شلوغ تر میشد. اینجوری پیش میرفت به اجبار میبردنم بیمارستان. هرجوری بود پاشدم و شروع کردم به راه رفتن،فقط با دستم اشاره کردم که خوبم و راه افتادم. تا خود آموزشگاه لنگون لنگون رفتم و گریه کردم!
کامران اومد جلوی آموزشگاه و با دیدن وضع راه رفتنم کلی سرزنشم کرد که چرا نرفتی بیمارستان که چکت کنن و...
باید برای خرید میرفتیم، ولی اصلا دل و دماغش رو نداشتم. با بی حوصلگی لباسهای فروشگاه رو زیر و رو میکردم و گاهی ساعتم رو چک میکردم که یه وقت دیر به کیان نرسیم.
انگار کامران حال دلم رو از تو چشام میخوند، همیشه اینجوری بوده! با این جمله شروع میکنه:

میدونم که الان خیلی ناامیدی، ولی...
میدونم که خسته شدی، ولی...

اون روز هم مثل همیشه تمام مدت خرید کنارم داشت آرومم میکرد و میگفت که تو تمام تلاشت رو کردی،حتی بیشتر از توانت تلاش کردی و باقی رو بسپار به خدا.

 

من و کامران در مرکز خرید اپتیموم ازمیر

 

مراحل سختی رو گذروندم، از مصاحبه ی اسکایپ و دموی حضوری گرفته تا دو تا مصاحبه سخت و در آخر همون حرف همیشگی! بعد از بررسی شرایطتون باهاتون تماس می گیریم. دلم از این می سوخت که هیچ ایرادی ازم نمی گرفتن.

همینجوری که در مورد مصاحبه و دموی آخرم حرف می زدم یه شماره ناشناس رو گوشیم دیدم! از کالج زنگ زده بودن. خیلی خونسرد و بی تفاوت صحبت کردم. ولی موقع خداحافظی که خانم میانسال اون ور خط بهم گفت : "به کالج ما خوش اومدین" دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. قطع کردم و وسط فروشگاه ال سی، کامران رو بغل کردم و بلند زدم زیر گریه. کامران ولی در حال خنده می گفت حالا چرا گریه می کنی!