خاطرات مهاجرت-مصاحبه اسکایپ

بعدازظهر یه روز کاری خسته کننده در حالیکه قدمهام رو روی سنگ فرشهای یکی بود یکی نبود کوچه ی باریک کنار آموزشگاه میشمردم، ذهنم پرواز کرد به اون روزی که توی واپور بودم و از کلاس دوره ی سلتام بعد از بیست و چند ساعت بیخوابی برمی گشتم. یه لحظه به خودم اومدم و فهمیدم که چند دقیقه س به آب خروشان و کف کرده ی پشت واپور زل زدم …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت - دردسر اجازه کار

حدودا ده دقیقه ای میشد که داشتم غذا خوردن آقای مدیر رو تماشا میکردم،نگاهم بهش بود و فکرم جای دیگه!بدون توجه به من سوپ رو از گوشه ی قاشقش هورت میکشید.بعد از سه روز پافشاری من برای ملاقاتش،تونسته بودم توی غذاخوری غافلگیرش کنم و ایشون هم ظاهرا اصلا خوشحال نبود.من ولی نگران تر از این بودم که بخوام مراعات ادب رو بکنم و بزارم در آرامش غذاشو نوووش جان کنه. …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت - قسمت دهم

حدودای بعدازظهر یه روز وسط هفته، تو فروشگاه داری خرید میکنی و همه ی فکرت اینه که سبد خریدت به قفسه ها یا مردم نخوره و یا چیزی رو از قلم نندازی، کدوم قیمت مناسب تره و کدوم به صرفه تر... یه خانم خیلی آروم میخوره به شونت! با اینکه برمیگرده و یه عذرخواهی سریع و از سر وظیفه میکنه، ولی میدونی چیه؟! جسمت آزرده نیست، این روحته که طاقت …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت-قسمت هشتم

خم شدم که کیفم رو از رو زمین بردارم که آقای مدیر گفت، اگر الان مدارک و سوابق شما رو بذارم روی زمین باهاشون یه فرش میشه درست کرد، چطور شما هنوز کار مناسبی پیدا نکردید؟! با دلخوری و خستگی نگاهش کردم و گفتم، چون همه طرز فکر شما رو دارن! آقای مدیر اصرار داشتن که من بگم هرجایی خارج از ایران بزرگ شدم و نیتیو لایکم (یعنی انگلیسی مثل …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت-قسمت هفتم

کارتن خالی تلویزیون آخریش بود، ته کمد جاش دادم و تند تند یونولیت های روی زمین رو دونه دونه جمع کردم و یه نگاه نهایی به خونه انداختم، تو دلم گفتم: کاش دوست داشته باشن...توی راه فرودگاه دل تو دلم نبود، بغل کردن و بوسیدنشون رو که تصور میکردم دلم ضعف میرفت. مگه میشه تو یه هفته انقدر دل تنگی!!! یاد روز اولی که کامران رو دیدم افتادم، از سر …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت - قسمت ششم

داشتم چک لیست توی ذهنم رو تیک میزدم... خب، امروز به همه کارهام نرسیدم ولی تونستم تخت بگیرم که شب روی زمین نخوابم، با اینکه نزدیکای عصره ولی هنوز کمرم درد میکنه.‌.. وسائل نظافت و شست و شو رو هم که ظهر خریدم و گذاشتم خونه و الان فقط مونده همین ملحفه و بالش ها...     با صدای غریبه ی صاحب مغازه به خودم اومدم، حااانم افندیم حااااااانم افندیم!!! …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت-قسمت پنجم

از دوویدن توی راهروهای طولانی فرودگاه آتاترک با ساک سنگین بدقواره م بگذریم. لم دادم توی پرواز دوم و یه نفس راحت کشیدم، دیگه استرس جاموندن از پرواز به سر اومده بود. حس یه آرامش موقت و ناپایدار، انگار که داشتم خودمو گول میزدم، "خووووب سما جان مرحله ی سخت رو پشت سر گذاشتی." تا الان بارها این جمله رو با خودم زمزمه کرده ام و هر بار هم با …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت-قسمت چهارم

از روزی که همه فهمیدن تا شب قبل اومدنم همه پابه پامون توی جمع کردن، حراج خونگی، فروش اینترنتی کمک کردن. یه سری وسایل توی کارتن جمع شدن تو انباری به امید اینکه آروم آروم بیاریمشون و یه سری رو فرستادیم خیریه ...   شبی که اومدن پیانوی کامران رو ببرن، انگار داشتن بچمون رو ازمون جدا میکردن! فقط کسی که ساز میزنه میفهمه که یه نفر چه حسی نسبت …
ادامه مطلب