خاطرات مهاجرت - قسمت ششم

داشتم چک لیست توی ذهنم رو تیک میزدم... خب، امروز به همه کارهام نرسیدم ولی تونستم تخت بگیرم که شب روی زمین نخوابم، با اینکه نزدیکای عصره ولی هنوز کمرم درد میکنه.‌.. وسائل نظافت و شست و شو رو هم که ظهر خریدم و گذاشتم خونه و الان فقط مونده همین ملحفه و بالش ها...     با صدای غریبه ی صاحب مغازه به خودم اومدم، حااانم افندیم حااااااانم افندیم!!! …
ادامه مطلب