خاطرات مهاجرت-قسمت چهارم

از روزی که همه فهمیدن تا شب قبل اومدنم همه پابه پامون توی جمع کردن، حراج خونگی، فروش اینترنتی کمک کردن. یه سری وسایل توی کارتن جمع شدن تو انباری به امید اینکه آروم آروم بیاریمشون و یه سری رو فرستادیم خیریه ...   شبی که اومدن پیانوی کامران رو ببرن، انگار داشتن بچمون رو ازمون جدا میکردن! فقط کسی که ساز میزنه میفهمه که یه نفر چه حسی نسبت …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت-قسمت سوم

جمعه ها برای من توی چند سال اخیر دلگیریشو از دست داده بود، از صبح تا عصر توی سفیر بودم و کلاسهام با فاصله های یک ربع به یک ربع برگزار میشد. اون روز عصر ثمین گفت وایسا تصحیح برگه هام که تموم شد میرسونمت خونه، خسته تر از اون بودم که مخالفت کنم.   تو راه خونه گفتم کیان رو برای بار سوم کارگاه محافظت و تربیت جنسی ثبت …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت - قسمت اول

داشتم فکر میکردم کاش کامران هم بود حداقل،ولی کیان رو با خودش برده بود اداره که رفتن من و گریه و زاری هارو نبینه...هنوز یک ساعت از اومدنمون به فرودگاه نمیگذشت ولی من دلم واسشون تنگ شده بود...   کلافه بودم،هم دلم میخواست یه دل سیر ببینمشون و هم میترسیدم به صورتهاشون نگاه کنم! میترسیدم این آخرین لحظه ترس و استرس بهم غلبه کنه و راهم رو ببنده. بابا ظاهر …
ادامه مطلب