خاطرات مهاجرت-قسمت پنجم

از دوویدن توی راهروهای طولانی فرودگاه آتاترک با ساک سنگین بدقواره م بگذریم. لم دادم توی پرواز دوم و یه نفس راحت کشیدم، دیگه استرس جاموندن از پرواز به سر اومده بود. حس یه آرامش موقت و ناپایدار، انگار که داشتم خودمو گول میزدم، "خووووب سما جان مرحله ی سخت رو پشت سر گذاشتی." تا الان بارها این جمله رو با خودم زمزمه کرده ام و هر بار هم با …
ادامه مطلب

برای مهاجرت کردن تردید داری؟

  زندگی اونجا خوبه؟ ما هم مهاجرت بکنیم؟  این سوالها رو من نمی تونم جواب بدم. نظرات،ایده آل ها و اهداف هر کس با کس دیگه متفاوته. نمیشه یه نسخه برای همه پیچید. اگه برای مهاجرت کردن مردد هستید چند تا سوال ازتون می پرسم که اگر بتونید به این سوالها جواب بدین خودتون متوجه میشین که مهاجرت بکنید یا نه.    ۱-به خانواده (پدر و مادر و اطرافیان) چقدر …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت-قسمت سوم

جمعه ها برای من توی چند سال اخیر دلگیریشو از دست داده بود، از صبح تا عصر توی سفیر بودم و کلاسهام با فاصله های یک ربع به یک ربع برگزار میشد. اون روز عصر ثمین گفت وایسا تصحیح برگه هام که تموم شد میرسونمت خونه، خسته تر از اون بودم که مخالفت کنم.   تو راه خونه گفتم کیان رو برای بار سوم کارگاه محافظت و تربیت جنسی ثبت …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت - قسمت دوم

بند ساک دستی که برای توی کابین برده بودم روی شونم خیلی دردناک جاخوش کرده بود، تحمل این هشت کیلو برام هشتاد کیلو بود...     چند بار زیر لب به خودم فحش دادم که چرا کریر رو نیاوردم که راحت روی زمین بکشمش. میخواستم از تو کیفم دستمال در بیارم ولی یه دستمال کاغذی بین زیپ کیفم گیر کرده بود و مزید بر علت شد که ساکم رو از …
ادامه مطلب

خاطرات مهاجرت - قسمت اول

داشتم فکر میکردم کاش کامران هم بود حداقل،ولی کیان رو با خودش برده بود اداره که رفتن من و گریه و زاری هارو نبینه...هنوز یک ساعت از اومدنمون به فرودگاه نمیگذشت ولی من دلم واسشون تنگ شده بود...   کلافه بودم،هم دلم میخواست یه دل سیر ببینمشون و هم میترسیدم به صورتهاشون نگاه کنم! میترسیدم این آخرین لحظه ترس و استرس بهم غلبه کنه و راهم رو ببنده. بابا ظاهر …
ادامه مطلب